ساعت هفت برادرم علیرضا زنگ میزنددلهره دارم پکرم باصدای زنگ تلفن لرزشی ناخودآگاه سراپاوجودم را فرا میگیرد.پاپاحالش خوب نیست یادگارمادر.کهولت وناتوانی جسمی بروجودش سایه فکنده هرچند حافظه اش چون کامپیوتر یابقول خودمان رایانه کارمیکند وهیچ خللی دربیانش ویادرحواسش نیست.یکماه پیش از اندیمشک بازگشته ام در آخرین وداعم با پاپا به سوالهایم سوالهای تاریخیم باکمال دقت پاسخ گفته.شناسنامه اش نودسالگی را نشان میدهد ولی دوران پادشاهی احمدشاه قاجار را بخوبی بیاد می آورد که با این تفاسیر باید حدود یکصدساله باشد.علیرضا میگویدفردا یعنی پنجشنبه خاکسپاری است وبیش از دویست فرزند نوه ونتیجه حتما حضوردارند.۵۵۰کیلومترفاصله است وتنها ۱۴ساعت زمان.ساعت هشت راه می افتم تاخیرم تنها تعویض روغنی است وبنزین زدنی.ساعت پنج صبح به اندیمشک میرسم منزل اخوی همه بیدارند هاشم عموزاده میگوید این چندساعت هم نخواب شاید به مراسم نرسی.خوابیدن واستراحت اینجا دیگر معنی ندارداصلاترک مجلس کردن بی ادبی است.
ساعت نه علی رحم مکوندی بلبل آوازه خوان ایلمان با صدای نازنینش به تفکروامیدارد مرا وقتیکه از تفنگچی سمیا میگویدازحاج محمدقاسم مرادیان شوی.وقتیکه از کوهساران بختیاری می گوید واز آن همه افتخار که حالا دیگر خیلیهایمان از آن بی خبریم ومن اینجا در اندیمشک درعقب گردی در مسیرتاریخ به گذشته باز میگردم .اینجاسالنکوه بختیاری است ییلاق هزاران کوچ نشین چهارلنگ بختیاری.اینجا وارگه شوینی است چال تاگه که در تابستانهای گرم خوزستان از برف مملواست.خوزستان خوزستانی که به گرمای سوزانش شهره است قلل رفیع سالنکوهش همچنان سرداست وبرفگیر واین خصلت زیبای ایران ماست سرزمین چهارفصل که در دنیا بی نظیراست به باورمن.
ایل ممیوند ییلاق گسترده ای دارد سالنکوه تابه اشترانکوه فرسنگها فاصله است واین خود حکایت از گستردگی مراتع وجمعیت فراوان این ایل دارد که بیشترین جمعیت را در میان بابهای نه گانه بختیاری دارد وپس از آن باید بابادی باب جمعیتش بیشتر باشد از سایر بابهای بختیاری ما.
گفتم از پاپا از تفنگش واز روزگارش که حالا در بهشت زهرای اندیمشک شاید به پایان میرسد اما نامش یادش وافتخاراتش هرگز پایان نمی یابد میراثی که ما نوادگانش هماره بدانها افتخار خواهیم کرد.پاپادرجنگ جهانی دوم از اشغال ایران توسط اشغالگران اروپایی سخت غمین میشود هنگی از سربازان انگلیسی که هندیها که آنزمان بعنوان مستعمره بناچار در آن خدمت میکنند در تله زنگ مستقر شده است پاپا یکه وتنها به تعدادی از آنها حمله میکند و یکیشان را اسیر میکند وخلع سلاحش میکند چون مسلمان است آزادش میکندوبقیه نیز متواری میشونداین اقدام وحشت را بر اشغالگران مستولی میسازدوبرای دستگیری اش جایزه تعیین میکنندوتا پایان اشغال از ترس خواب راحت از چشمانشان رخت بر میبندد.خبر این شجاعت موجب خرسندی هموطنان میشودوتابه امروز زبان به زبان میگردد.......
پاپاشکارچی ماهری بود ودر تمام منطقه بلند آوازه در سالهای قحطی وگرسنگی ناشی از جنگ جهانی دوم گوشت شکارهایش شکمهای گرسنه بسیاری از هموطنان را سیر میکرد واین را همه کهنسالان معاصرش گواهند.
مکوندی از حماسه هایش میگوید همه جمعند اینجا از شوینی های خودمان که فقط در اینگونه مراسمها همدیگر را می بینیم تا دایی های عزیزمان از طایفه دلاوران تادخیری از اولاد شجاع شهباز ومندنی وتاسمالی وحسین از شورگلاهای شهامت پیشه تا نصراله های شجاعت خصلت.از غالبیهایاین طایفه شجاع مردمان ماندگار در تاریخ تا زیدکاهادهای مهمان نواز از هیودیهای شهامت پیشه تا به لرهای لرستانی این همتباران ایستاده بر قله افتخار....
پسرخاله هایمان همه جمعند حدود پنجاه نفری میشوند علی محمد بزرگشان ومسلم رحیمی یا همان محسن خودمان که وبلاگ دووار رادارد دومین است از نظر سن وسال.سعید وجلال وجواد مهدی ومحمود وحمید رضا حبیب علیرضا میثم وسلمان عزیزم وسجادکه عزیز است....
۲۵سال پیش.تله زنگ.پاپانگهبان پل است وما چندنفرمحسن من دایی عباس مهدی حاجی علی و....کودکیمان هم بیشتر درجمع خانوادگی میگذرد هر روز راه می افتیم با تیروکمانهایمان مسیر ۶۰۰متری تونل کنار پل را طی میکنیم تا ریویم تی پاپامو.نگهبانی پل باغچه ای داردباگنجشکانی بینوا. کوزه ای بزرگ که هر روز پاپا پر آبش میکند تاکه سیراب کند کام تشنه هر رهگذری را در زیرکولایش قرار دارد پاپا همدم تنهایی اش تنها رادیوی کوچکی است که با باطری کار میکند.یکدستگاه تلفن هندلی پاپا دسته تلفن را حدود سی ثانیه می چرخاند تا که بپرسد آقای ریس ایستگاه وسیله داریم؟از آنطرف سیم صدایی می آید پاپا گوشی را می گذارد روبه مردی که چند قاطر را هدایت میکند وبه انتظار مانده میگوید هی کن هی کن برو ومرد شتابان حیوانها را از پل میگذراند.راهبان خسته از راه میرسددست وصورتش را میشوید در کوله پشتی اش ترقه دارد وپرچمی سرخ رنگ آچاری بلند را حمایل کرده است وظیفه راهبان معاینه خط آهن است وجلوگیری از خطر بوقت سانحه که این ترقه ها وپرچم بکارش می آیند.ماهنوز به انتظار گنجشکی هستم برای کشتنش چه انتظار مسخره ای چه روزگار شیرینی داشتیم آنزمان.....
پاپاحالا در دل خاک به ابدیت میرسد من غمگینم وگریان .به خودم می اندیشم خدایا ماراهم عاقبت بخیرمان کن ومردممان را از ما راضی........ومادرآوارگی وغربت شاید همه دلخوشیمان به گذشته باشد گذشته ای که تکرار نمیشودچراکه تاریخ به عقب باز نمیگردد.مادرمسیرتحولات اجتناب ناپذیرتاریخ فرصت می سوزانیم.........


