می خواهم از نوروز بگویم . عید ما ، تاریخ ما و سنت ما ، نوروز محل اتصال ریشه های همه ی ما ایرانیان است 2 روز دیگر عید نوروز است . شادی ، شور و شعف . اما من که امسال نوروز ندارم شاید هیچ وقت نوروز نداشته باشم ، سال گذشته نوروز مهربان مادر عزیزم را در جمع خود داشتیم . سال گذشته همچون سالهای پیش شتابان مسیر 600 کیلومتری اصفهان به اندیمشک را پیمونده بودم تا که در جمع خانواده در سایه سار مادر همچون سالیان گذشته همچون 15 سال که از شهادت پدر در هنگامه تلاش و کوشش بگذشته بود . مادر طی این سالیان هم پدر بود و هم مادر . مونس تنهایی ها و همه کس و همه دنیای ما . من فرزند بزرگ بودم در آن هنگام که پدر زودهنگام و در عنفوان جوانی پرکشید سرباز بودم در شهر سیرجان شهر سعیدی سیرجانی مرحوم که قلمش را و هنرش را دوست میدارم . مرخصی بودم در اندیمشک قطار مسافربری عادی را در ایستگاه شهبازان متوقفش کردند تا که تلخ ترین خبر را به مسافری بدهند که برای بازگشت به حوزه خدمتیش به ظن خود برای خداحافظی از پدر و مادر و خانواده اش در ایستگاه تله زنگ تنها یک ایستگاه دیگر فاصله داشت. تنها 15 کیلومتر اما آن 15 کیلومتر اینک 15 سال فاصله شده است . هنوز که هنوز است رخسار مهربان پدر را به چشم ندیده . مگر آن نگاه سرد و خون آلودش را . و چه سخت گذشت این سالها سالهای هجران و بیقراری . امروز 10 ماه و 25 روز است که مادر هم برفت از پی دیدار معبودش . و من اینک هم باور ندارم و چگونه می گنجد در باورم هجران بی بازگشت آن دریای بیکران مهربانی را . هجران پدر شاید علت اصلی بازماندنم از تحصیل در رشته پزشکی بود رشته ای که سخت عاشقش بودم . اما بگذشت آن همه شور و شوق و علاقمندی . اما اصرار و تشویق مادر بود که بحق با مدیریت مثال زدنی اش موفقیت همه ماهارا رقم زد و امروز هرچه دارم و هرچه داریم از مهر مادر است . مادر همه مارا به سر انجام رساند . خواهران یکی پس از دیگری به خانه بخت رفتند ، و ما هم الحمدالله . و حالا که شب از نیمه گذشته است تصویر پدر ، تصویر مادر روبرویم در قاب عکسی ، مادر لبخند می زند پدر هم اینچنین ، مهربانانه هنوز هم نگران ما و نگران آینده . پدر ها و مادر ها همیشه نگرانند . نگران آینده فرزندانشان . هرچند بزرگ شده باشند ، موی بر سر سپید کرده باشند . خود پدر و یا مادر شده باشند . پدر ها مهربانند و مادر ها اقیانوس مهر و صفا . شب از نیمه گذشته ، سکوت و سکون بر همه جا سایه افکنده است . باز هم به گذشته باز می گردم از ابتدای خاطراتم از ابتدای روزگاران کودکی ام از شوی زادگاهم . از ایستگاه راه آهن تله زنگ از اندیمشک و تنهاییها ، دوری از خانه و کاشانه .از شهر کرد و توقف 2 ساله ام . از سالهای اخیر از نا مرادی و نا مهربانی روزگار . و از خودم که بسیار مسیر که ره به خطا رفته ام .اما باید زیست باید زندگی کرد . تجربه اندوخت باید گذر زمان را شاهد بود . باید در نوروز شاد بود و شاد زیست . باید در چهار شنبه سوری زردی ات را به آتش سپرد و سرخی اش را طلب کرد . باید با خاطره ها و با خوبی ها زندگی کرد .و باید تلخی هارا به فراموشی سپرد بناچار . که جز این گریزی نیست .
راستی نوروز نزدیک است . نزدیک نزدیک . سفره هفت سین را مهیا کرده اید ؟ دلها را چطور ؟ لباس نو ، نقل و شیرینی ، آجیل ، ماهی های قرمز و تنگ آب ، دید و بازدید و فراموشی عقده ها .نوروز نزدیک است ، خیلی نزدیک ، صدای پایش را می شنویم.
تبریک مارا بپذیرتو هموطن .هم میهن . هم زبان .همه ی شما ایرانیان و همه پارسیان در سراسر دنیا . آنان که جلای وطن کرده اند آنان که در وطن مانده اند به بهای همه ی سختی هایش ، عید بر شما مبارک ،عیدبرشمامبارک وعیدبرشمامبارک

